علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 23 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

میدان نقش جهان

تصمیم گرفتیم آخر تابستونی یه شب بریم شام ببریم میدون نقش جهان ....به صرف الویه .. عصر یکشنبه ۱۴۰۵/۶/۲۹همگی رفتیم میدون .. خانواده دایی حمید ،دایی حسین ،دایی محمد ،خاله سمیه ،مادر و دایی الیاس و خودمون ... خانواده دایی مهدی نیومدن (ماشین نداشتن و هماهنگ نکرده بودن که بریم دنبالشون ) جاشون خالی . میدون خیلی شلوغ بود .. ...
29 شهريور 1405

کربلا ۱۴۰۵

عزیزانم سلام (این خاطره را چند بار برگشتم و کاملش کردم) ما جمعه ۱۴۰۵/۶/۱۳راهی شدیم سمت مرز مهران...با ماشین خودمون اومدیم . صبح ساعت ۹راهی شدیم و ساعت حدود ۱۰شب رسیدیم مرز ... عمه زهره و مامان جون هم فردا راهی میشن ..البته اونها کاروانی میان .. هر نفر ۱۵دینار دادیم ماشین ون تا نجف ..(یه کم زیاد بود اما آقای پدر گفتن الان زیاد ماشین اتوبوسی گیر نمیاد که قیمتش مناسب باشه ) صبح شنبه رسیدیم نجف ..اول رفتیم زیارت ..صبحانه و پفک 😂را همون جا خوردیم و بعد راهی شدیم به سمت مدینه الزائر (پایین پله برقی) موکبی بود ...خانم ها و اقایون جدا .. یکشنبه صبح رفتیم مضیف امام علی (ع)-بابا صبح زود رفت و با پاسپورت ها برای مضیف ب...
17 شهريور 1405

تهران

عزیزای دلم سلام 😍 کرج عروسی دختر عموی بابا دعوت شدیم (برنامه سفر کربلا را جا به جا کردیم ) با مامان جون و عمه ها راهی کرج شدیم ... 👆🤣🤣هیچ عکسی از کرج و عروسی نداشتم که مناسب باشه ....این یهو گرفته شده ... زهرا عمه تو راه برگشت از کرج تو بغل من بود ... بعد عروسی رفتیم تهران .... صبح پنجشنبه ما خانم ها با بابای صبور🤒رفتیم پنجشنبه بازار ... ناهار و شام خونه عمو احمد بودیم.. پسرها خوشحال از دور همی... عصر رفتیم پل طبیعت و پیاده روی زیاد .. نزدیک موزه دفاع مقدس بود ... و سرسره تونلی نه چندان بزرگ ...اما همه ما بازی کردیم ...مهسان ،علیرضا ،ساره و من مادر😁 بازار رواق .. ص...
12 شهريور 1405

ذوق

سلام  قرار بود بریم کربلا ،اما یهو عروسی دختر عمو بابا دعوت شدیم کرج... رفتیم برا علی و مسیح کفش خریدیم .. مسیح خیلی باحال خرید میکرد ،وقتی فهمید سایز کفشش ۳۲هست ،همه‌کفش ها را نگاه میکرد و شماره را میخوند ... فکر میکرد فقط همون یه جفت هست (نمیدونست از هر مدل چند شماره هست )🙂 فرداش رفتن کلاس بدمینتون ،با کفش جدیدا  شانسشون چون دوشنبه بود (بابا سالن داشت )با اتوبوس رفتیم کلاس ... امروز ساره هم رفته بود باغ جوان ،با نرجس ..(اردو ) ...
2 شهريور 1405
1